تبليغاتX
صدای پای زندگی

بیست و ششم آذر 1390

رباعی

 بعد از سه سال...

 

۱

من آمده ام که زنده باشم با تو

تَپـ...تَپـ...تَـ...تَـ...تَپـ... تپنده باشم با تو

در کنج قفس بدون تو می میرم

بگذار کمی پرنده باشم با تو

 

۲

عاشق شدنم اگر که واهی، زیباست

این راه اگر ته تباهی، زیباست

حکمم اگر اعدام، مرا باکی نیست

من معتقدم عشق گناهی زیباست

 

۳

خاکم را با دیده ی تَر نم کردند

تا گِل شد و آمیخته با غم کردند

درد و درد و درد و درد و...، تو بگو

من را به چه پشتوانه آدم کردند؟!

نوشته شده توسط سید مجید حسینی در 15:5 |  لینک ثابت   • 

پنجم آذر 1387

چایی

 

چایی...؟، نه... دیرم می شود، بگذار بعدازظهر

 

فعلا خداحافظ، برو، دیدار بعدازظهر

 

...

 

یک عمر بعدازظهر چای تازه دم کردم

 

چایید چای تو ولی هر بار بعدازظهر

 

رفتی، نبودی تا ببینی بی تو این دنیا

 

هی بر سرم آوار شد، آوار، بعدازظهر

 

هر صبح شادم، شاد، اما بعد می بینم

 

زندانی ام بین در و دیوار بعدازظهر

 

پس کی میایی و بگیری چای از دستم

 

شهزاده ی چادر سرِ قاجار؟!، بعدازظهر؟!!!

 

وقتش رسیده دم کنم یک چایی تازه

 

نگذار افتد از دهن این بار بعدازظهر...!

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی در 12:18 |  لینک ثابت   • 

پانزدهم شهریور 1387

اشتباه

 

 

لعنت به تو آن روز با طرز نگاهی که...

 

اصلا به من لعنت، به من، با اشتباهی که...

 

هی بی اجازه توی چشمانم پریدی تا...

 

هی داغ دارم می شوم با سوز آهی که...

 

هی روزگارم را سیاه از پیش تر کردی

 

وقتی سرت کردی همان چادر سیاهی که...

 

ای کاش چشمان تو از اول به من می گفت:

 

"برگرد، برگرد از همین چپ کوره راهی که..."

 

مثل خوره هر شب به جانم مرگ می ریزد

 

هی حکم اعدام من و هی دادگاهی که...

 

از ریشه دارم هی خودم را می زنم هر روز!

 

دارم خودم را می زنم... دختر، الهی که...

 

با زندگی هر روز درگیرم، گلاویزم

 

این پنج سال و هفت روز و هشت ماهی که-

 

رفتی و من ماندم، در و دیوار و دلتنگی

 

رفتی و من ماندم وَ من، با اشتباهی که...

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی در 11:8 |  لینک ثابت   • 

چهارم تیر 1387

زن کپک زد...

 

 

 

زن کپک زد...

 

کنجی نشست و در خودش هی قنبرک زد

 

با دستهایش هی به زیر چانه جک زد

 

امروز هم مثل همیشه هیکلش را

 

زن با نگاهی سرد و خسته هی کتک زد!

 

هی چرخ زد دور سر خانه سر مرد

 

از بس که زن ساکت شد و لب بسته فک زد!

 

سر را به روی شانه ی دیوار انداخت

 

یادش برای مرد بی زن، مردِ... لک زد

 

بغضی جلوگیر گلویش شد... وَ برخاست

 

ناخواسته بر چشم زن هی طرح شک زد

 

ته مانده های عشق زن در خاطراتش

 

بوی تعفن می گرفت و زن کپک زد!

 

برداشت چاقو را... وَ خوابش رنگ می شد

 

با قطره خون هایی که بر روی تشک زد...!!!

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی در 12:57 |  لینک ثابت   • 

پنجم خرداد 1387

زن نبود...

زن نبود...

 

 

مرد آمد از سفر خوشحال و شادان... زن نبود

 

خانه را هی کرد زیر و رو... هراسان... زن نبود-

 

تا بروبد گرد راه از روی دوش مرد... بعد-

 

چای داغ و در کنارش تکه ای نان... زن... نبود

 

ناگهان چشمش به روی میز افتاد و گل خشکیده ای

 

قوری پر چای سردی و دو فنجان... زن نبود!

 

رفت با حالی خراب از خانه بیرون، هر چه گشت-

 

کوچه ها را مو به مو و هر خیابان، زن نبود

 

با دلی غمگین به خانه بازگشت و ناگهان-

 

دید عکسی توی خانه وَ کماکان زن نبود!

 

خیره شد بر عکس توی قاب... زانو زد... نشست

 

دید دیگر بیقرار و چشم گریان، زن نبود!!!

 

 

 

نوشته شده توسط سید مجید حسینی در 7:55 |  لینک ثابت   •